دنیای من، دنیای تو، دنیای ما







شیمه

وقتی تو مخاطبی ، سلام مثل اناری می‌شود که در انفجاری سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران می کند … وقتی تو مخاطبی ، ابیات غزل مثل خوشه‌های توامان گندم می شوند که به لای لای نسیم مهربانی مان می رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان می کنند … خوش آمدی...

آخرين هاي وبلاگ
موضوعات وبلاگ
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
لینکدوني


Instagram

RSS




وبلاگ فارسی

آزمون امپراطور ...

در روزگاران قدیم درکشور چین امپراطوری می زیست که کم کم داشت عمرش به پایان میرسید و اکنون زمان انتخاب جانشین بود وامپراطورکه فاقد فرزندپسربود تصمیم بجایی اتخاذ کرد .یکروز او در قصر تمام بچه های سران و دربار خود را در حیاط قصر جمع کرد و به آنهاگفت که من تصمیم دارم یکی از شما را به سمت جانشینی خودم برگزینم.


بچه ها از شنیدن این حرف شوکه شدنداما امپراطور ادامه داد که "من تصمیم دارم که به هریک از شما دانه لوبیایی را بدهم وازشما میخواهم که این دانه ها را در گلدانی بکاریدو به آن هرشب ساعت 2 صبح آب بدهید وساعت 12 ظهر در مقابل نورخورشید کنار رودخانه ای که 10 کیلومتر با اینجا فاصله دارد ببرید تا بمدت یکساعت گیاه نورببیند،سپس آنرا به خانه بازگردانیدواین عمل را بمدت یکسال هرروز تکرارکنید بعد از یکسال دست آوردتان را برایم بیاوریدتادرآنصورت براساس گیاهانی که پرورش داده اید، قضاوت کنم که کدامیک از شما میتوانید بعنوان جانشین من انتخاب شوید." در آن جمع کودکی بنام لینگ نیز حضور داشت که او نیز مانند سایرین دانه ای را از دست امپراطور گرفت و دوان دوان به سمت منزل خود دوید و شرح ماوقع را برای مادرش بیان کرد.مادر پس از شنیدن داستان به لینگ کمک کرد تا دانه را درون گلدان با خاک مناسب بکارد و به او روش تگهداری از گیاه را نیز آموخت.از آنروز به بعد لینگ مطابق خواسته امپراطور عمل کرد.او برای آبیاری هر روز ساعت 2 نیمه شب از خواب برمی خواست و گیاه را آب میداد و برای نوردیدن گیاه هرروز گلدان را کنار رودخانه میبرد و بر میگرداند.بعد از یکماه لینگ تعدادی از رقیبان خود را در کوچه میبیند و با آنها شروع به احوالپرسی میکند،و متوجه میشود که دانه های حریفانش رشد کرده اند و سر از خاک در آورده اند.لینگ بسراغ گلدانش میرود اما میبیند که از رشد دانه هیچ خبری نیست. لینگ صبوری پیشه میکند اما میبیند که هفته 5 و 6 و 7 نیز گذشته اما از رشد دانه همچنان خبری نشده. او حالا در کوچه میشنید که حریفانش در باره قد کشیدن گیاهانشان صحبت میکنند اما حتی بعد از گذشت 3 ماه هنوز دانه لینگ سر از خاک در نیاورده بود. لینگ حدس زد که حتما یکی از اصول کاشت گیاه را رعایت نکرده و علت رشد نکردن دانه او یک غفلت و یا فراموشی نکته ای بوده. او نزد مادرش میرود و جریان را با گریه برای مادر شرح میدهد .اما مادر به وی میگوید که کار او صحیح و اصولی بوده باید همچنان صبور باشد. بعد از گذشت 6 ماه حریفان لینگ در بازار و کوجه پس کوچه صحبت از تبدیل شدن دانه به بوته و درختچه میکردند اما لیــــنگ بخت برگشته همچنان درحسرت جوانه زدن دانه اش بود . لینگ می دید که دیگر دوستانش لب رودخانه نمی آیند چون خاطرشان از رشد گیاهشان مطمئن بود.بالاخره یکسال ازآنزمان سپری شدو بچه ها محصولشان را نزدامپراطور بردند تا پادشاه بسته به دسترنج هر یک نظری بدهد. لینگ شک کرد که اول به محضر امپراطور برود اما مادرش به او نحیب زد که حتی اگر رقیبانت هم ترا مسخره کردند میبایست به بارگاه امپراطور بروی و گلدان خالی را به او نشان دهی. لینگ از روی اکراه وبه ناچار به قصر امپراطور میرود در مقابل چشمان حریفان و پادشاه گلدان خالی را در دست میگیرد و در صف میایستد.لینگ درد عجیبی در معده خود حس میکند.آب در دهانش خشک شده و حرفی برای گفتن ندارد.عرق شرم برروی پیشانی اش نشسته و سرش همواره پایین است.لینگ زیر چشمی به محصولات سایرین نگاهی می اندازد و از اینکه میبیند محصولات دیگران کاملاً رشد کرده و قد کشیده اند احساس شرمساری میکند. رقبا با دیدن گلدان خالی در دست لینگ میزنند زیر خنده و تا مدتها قهقه رقبا فضای قصر را پر میکند.دراین هنگام امپراطور وارد جایگاه میشود واز شرکت کنندگان از تلاشی کی طی یکسال کرده اندتشکر و قدردانی میکند. امپراطور ادامه میدهد: "عجب گیاهان قشنگ و زیبایی رویانده اید ،واقعا این گیاهان باغ قصر مرا زیبا میکند .من مطمئن هستم که امروز یکی از شما برای جانشینی من انتخاب میشوید" دراین هنگام چشک امپراطور به لینگ می افتد که با گلدان خالی در گوشه ای از جایگاه سعی در مخفی کردن خود پشت سر سایرین دارد. پادشاه با دیدن لینگ چهره اش سرخ میشود و درچشمانش برقی ظاهر میشود . امپراطور به سربازانش دستور میدهد که لینگ را فوراً به جلو ی صف بیاورند تا او را به سزای اعمالش برسانم.درسی به او بدهم که عبرتی باشد برای کسانی که میخواهند مرا مسخره کنند . لینگ کم مانده بود که از ترس قالب تهی کند و با گریه التماس میکند که پادشاه من بخدا قصد تمسخر کردن شما را نداشتم .من یکسال تمام مطابق آنچه شما گفتید عمل کردم اما حاصل کار من این شد.لینگ هم اینک در مقابل پادشاه روی زمین زانو زده و منتظر جزای خود است. امپراطور خم میشود و دستی بر سر لینگ میکشد و او را ازروی زمین بلند میکند و میگوید : " بچه ها جانشینم را به شما معرفی میکنم . لینگ." لینگ وحاضرین از تعجب کم مانده بود که شاخ درآورند. امپراطور در ادامه گفت : یکسال قبل به همه شما دانه هایی دادم که در آب نمک جوشیده انداخته بودم و بخوبی می دانستم که کاشت آنها هیچ نتیجه ای نخواهد داشت.اما میبینم که در دستان شما بوته و درختچه های زیبایی قرار گرفته اما در گلدان این پسر چیزی نروییده.پس بخوبی می دانم که پدر و مادر این پسر راه سخت کوشی ، صداقت و صبوری را بخوبی به لینگ آموخته اند اما در عوض اولیای شما راه دیگری را بهتان یاد داده اند. قطعا پدر و مادری که به فرزند خود را ه میانبر ودغل بازی را می آموزد نمتوان انتظار داشت که فرزند وی راه دیگری جز این را بخاطر بسپارد وقطعا من هم نمیتوانم آینده کشور را بدست چنین فردی بسپارم. حال از همه شما میخواهم که در برابر امپراطور آینده زانو بزنید.

...

نويسنده: شیمه ..... ٩:۳٩ ‎ق.ظ پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸