دنیای من، دنیای تو، دنیای ما







شیمه

وقتی تو مخاطبی ، سلام مثل اناری می‌شود که در انفجاری سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران می کند … وقتی تو مخاطبی ، ابیات غزل مثل خوشه‌های توامان گندم می شوند که به لای لای نسیم مهربانی مان می رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان می کنند … خوش آمدی...

آخرين هاي وبلاگ
موضوعات وبلاگ
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
لینکدوني


Instagram

RSS




وبلاگ فارسی

دوران کودکی

دوچرخم رو تو زیرزمین قایم کردم تا هیشکی نتونه اونو بدزده، مداد رنگی هام رو تو جامدادی گذاشتم که گم نشن. لباسام رو تو گنجه گذاشتم و درش رو قفل کردم که دست کسی به اونا نرسه، توپم رو تو کیسه توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیشکی اونو بر نداره. سال‌ها و سال‌ها از اونا مواظبت کردم… ولی نمی‌دونم چه وقت، کی، از کجا اومد و روزای کودکیم رو برای همیشه برد…………….

...

نويسنده: شیمه ..... ٦:۳٠ ‎ب.ظ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩