دنیای من، دنیای تو، دنیای ما







شیمه

وقتی تو مخاطبی ، سلام مثل اناری می‌شود که در انفجاری سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران می کند … وقتی تو مخاطبی ، ابیات غزل مثل خوشه‌های توامان گندم می شوند که به لای لای نسیم مهربانی مان می رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان می کنند … خوش آمدی...

آخرين هاي وبلاگ
موضوعات وبلاگ
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
لینکدوني


Instagram

RSS




وبلاگ فارسی

خیال عشق ...

میگویند در دوران قدیم، سربازی  عاشق دختر بازرگانی شده بود. مدام در پی استفاده از هر فرصتی برای ایجاد رابطه دوستی با او بود. در نهایت، دختر شرطی گذاشت و به سرباز گفت: «اگر ١٠٠ روز زیر پنجره اتاق من بنشینی، با تو ازدواج خواهم کرد».

میگویند سرباز، صندلی خود را فردای آن روز زیر پنجره خانه دختر قرار داد. آفتاب آمد. او نشسته بود. باران گرفت. او نشسته بود. تاریک شد. او نشسته بود. صبح و شام روی آن صندلی نشسته بود و روزشماری میکرد.

روز اول، دوم، سوم، دهم، بیستم، نود و ششم، نود و هفتم، نود و هشتم و نود و نهم.

روز نود و نهم، سرباز آرام بلند شد. صندلی خود را برداشت و رفت و دیگر هیچگاه آنجا پیدایش نشد.

میگویند سرباز از آنجا رفت تا همیشه خیال کند که اگر یک روز دیگر می ایستاد، میتوانست عشق دختر بازرگان را از آن خود کند. سرباز اگر میماند، ممکن بود در روز صدم معلوم شود که وعده دختر بازرگان، دروغی بیش نبوده است...

(عکس تزیینی است ...)

...

نويسنده: شیمه ..... ٩:۳٦ ‎ب.ظ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠