دنیای من، دنیای تو، دنیای ما







شیمه

وقتی تو مخاطبی ، سلام مثل اناری می‌شود که در انفجاری سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران می کند … وقتی تو مخاطبی ، ابیات غزل مثل خوشه‌های توامان گندم می شوند که به لای لای نسیم مهربانی مان می رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان می کنند … خوش آمدی...

آخرين هاي وبلاگ
موضوعات وبلاگ
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
لینکدوني


Instagram

RSS




وبلاگ فارسی

خشم و عشق…

مردی در حال تمیز کردن اتومبیل جدیدش بود که کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد و بدون آنکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نمود.

در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد!!!

وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !

آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید، به سمت اتومبیل برگشت و چندین بار با لگد به آن زد، حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشست و نگاهش به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  افتاد. او نوشته بود " دوستت دارم پدر " …

 

پ.ن: بسیار بغض کردیم….

...

نويسنده: شیمه ..... ٢:۱٦ ‎ب.ظ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠