دنیای من، دنیای تو، دنیای ما







شیمه

وقتی تو مخاطبی ، سلام مثل اناری می‌شود که در انفجاری سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران می کند … وقتی تو مخاطبی ، ابیات غزل مثل خوشه‌های توامان گندم می شوند که به لای لای نسیم مهربانی مان می رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان می کنند … خوش آمدی...

آخرين هاي وبلاگ
موضوعات وبلاگ
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
لینکدوني


Instagram

RSS




وبلاگ فارسی

بستنی

پسربچه ١٠ ساله‌اى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. 
- پسر پرسید: بستنى شکلاتی چند است؟ 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت 
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: 
- بستنى ساده چند است؟ 
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون کافی شاپ منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: 
- ٣۵ سنت 
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: 
- براى من یک بستنى ساده بیاورید. 
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود. 
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى شکلاتی بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

...

نويسنده: شیمه ..... ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧