خودت، خودم، و فراموشی جهان

می شناسم ات،
روشن، درست، بی کم و کاست،
می شناسم ات
مثل ماهی که دریا را،
مثل علف که عطر بهار.

می شناسم ات،
درست مثل آفتاب
که روشنایی صبح را،
روشن مثل پرنده
که آزادی را،
بی کم و کاست مثل انتظار
که ثانیه شمار ساعت را،

می بینی؟!
من می شناسم ات،
مثل سپیده دم که خواب نوشین را،
مثل رود که رفتن بی سوال اش را.
خودت یادم دادی!

اما پایان راه کجاست؟
سرانجام این سفر کدام است؟
من بالا آمده ام
در آستانه قله بلند ایستاده ام
شاعرترین ام،
اما
بی تو اینجا
دارم چه می کنم؟
هیچ!
گره به باد می زنم،
گاهی گریه می کنم،
تا چه شود شبی
شعری شاید!

تو رفته ای و راه ها را
برف پوشانده است،
باید به کومه کلمات خود برگردم.
ماهی، علف، آفتاب، پرنده،
سنگ، ستاره، انتظار، رود.
و من
همه
هرچه
هر چه که هست،
همه ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم،
که جهان را بی جهت
جور عجیبی
جدی گرفته ایم.
.
.
.
.
*
فراموشی
فراموشی
فقط فراموشی
سرآغاز سعادت آدمی ست!

  • سید علی صالحی -  انیس آخر همین هفته می آید.
/ 1 نظر / 28 بازدید
علی

سلام به جمع تازه کارا خوش اومدی سری به وبلاگ ما بزن