پژواک

- ولم کن . گفتم نمیخوام ریخت هیچ کدومتون رو ببینم. به کدوم امید بمونم توی این خراب شده ؟ اون از تو و تجدیدهای پشت سر همت... اون از اون بابای بی عرضت ، اون از خواهر حاضر جوابت ... واسه چی بمونم و همین یه ذره جوونی رو حروم کنم. واسه چی باید زن ِ یک پادو بمونم وقتی یه مهندس عاشقم شده ؟ این را گفت و پسرک ِ آویزان به دامانش را عقب داد و به طرف در رفت . دخترکی میان پشتی های گوشه اتاق دوازده متری ، مچاله شده و ریز ریز گریه میکرد. مردی مستاءصل نشسته بود و سیگار میکشید و معلوم نبود قرمزی چشم هایش از سیگارهای  پشت همش است یا بغضی که بزور توی گلویش نگه داشته بود که سر باز نکند و پسرک ده ساله پا بر زمین میکوبید و اشکریزان ، بلند بلند حرف میزد: مامان جون غلط کردم... مامان جون درس میخونم بخدا ... مامان جون نرو ... مامان جون... و در پشت سر زن بسته شد.

***

مجله را ورق میزد ، روزهای کشدار تنهایی باید طوری پر شود. شصت سالگی سن خانه سالمندان نیست ، اما میان ماندن و پذیرایی کردن از مهمان های رنگارنگ یک شوهر عیاش و غرولندها و خرده فرمایشات بچه های زن دیگری را اجرا کردن ، رفتن به خانه سالمندان ارجح است . حداقل این طوری وقتی برای استراحت داشت . صفحه ای چشمش را گرفت ... دکتر فلان ، فوق تخصص فلان ... یعنی خودشه ؟ چشمانش برق زد.

***

- ببخشید آقای دکتر مزاحمتون شدم ، یک خانمی آمدن و میخوان شما رو ببینند. میگن مادرتون هستند.

شوکه شد، تمام بیست و هشت سال تنهایی از جلوی چشمانش گذشت . دق کردن پدرش ... تنهایی بزرگ شدن و بزرگ کردن خواهر زیر بار نیشخندو زهر خند مردم. روزهای کار در حجره حاجی ، همان که صاحب کار پدر بود... اخم هایش را در هم کشید. خانم مادر من بیست و هشت سال پیش مرد ... مریض بعدی لطفا !

منبع: http://yek-rob-mande.blogfa.com/post/189

/ 0 نظر / 17 بازدید