اعتراف ...

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

/ 3 نظر / 9 بازدید
آزاده

salam man in blog ro shnsi peida kardam. va tamame dastanhasho khondam . behet tabrik migam kheili blog e khobi dari . moafaq bashi

saeed

سلام خسته نباشی محفل قشنگی درست کردی , من که واقعا خوشم اومد من وبلاگمو دوباره راه انداختم , می خواستم ببینم حاضری تبادل لینک کنیم ؟ اگه حاضر بودی منو تو لینکات به اسم"داستان کوناه" بزارو یه پیغام به من بده به امید موغقیت های روز افزون با تشکر[گل] www.ageofliterature.blogfa.com

دعوت

سلام دوست خوبم : شما میتونید با بازدید از وبلاگ من ، 8 داستان از آثار (سیماعابدینی) نویسنده اصلی داستانهای گرگ و میش ، دانلود کنید و در صورتی که علاقمند بودید از داستانهایش با ذکر نام نویسنده استفاده کنید. امیدوارم از خواندن داستانهای فوق العاده او لذت برده و برای حمایت از این نخبه ایرانی ، اقدامی کنید . میتونید با دادن نظرات در مورد داستانهای این نویسنده وشرکت در نظرسنجی و گذاشتن نامی که مایلید با آن لینک شوید عضوی از گروه بزرگ ما باشید .... با تشکر محسن امیدیان