حاجی فیروز…

کودکی به پدرش گفت: « پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر، من خیلی از او خوشم آمد، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا، مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...

/ 1 نظر / 6 بازدید